طواف دل
سفر فوق العاده خوب، عجيب و نابي بود!
سفر دوم هيچوقت مثل سفر اول نيست.توي سفر اول تو در پي جاهايي هستي كه يه عمر از كتابها و تلويزيون ميديدي و حالا ميخواي اونو از نزديك حسشون كني،ميخواي اونا رو با هم مچ كني.
اينقدر جاهاي جديد تو رو گم ِ خودش ميكنه كه گاهي از اصل مي افتي ، ولي سفر دوم، تو فقط دنبال نشونه اي هستي كه دليل سفرت بوده، آوردت اونجا كه يه چيزايي، يه نشونه هايي رو بهت بده. شايد سفر اول هم دعوت بود كه مطمئنا بود ولي ، سفر دوم دعوتش خاصه. تو رو كشونده كه بياي اونجا بياي اونجا براي لمس كردن يه چيزايي كه شايد هيچوقت ديگه توي زندگيت اين فرصت رو برات پيش نياره...
و اين هم تيكه هايي از يادداشت هاي اين سفر كه قابل بيان بود و نوشتني...
كوله بارم خاليست
و دلم ميخواهد
بار ديگر به خدا روي كنم
و از او باز بخواهم كه مرا يار شود...
وقتي حس و حال سفرت از همون روزاي اول فرق كنه ميتوني اين حس رو توي تمام لحظه لحظه ي سفر ببيني!
* توي هواپيما نشستم و دارم به سمت سرزميني ميرم كه دلم داره براي ديدن دوباره اش مي تـــركه!
دلم براي بقيع و ديوار آهني و مشبك اون، براي خاكهاي اونجا، دلم براي كبوتراي حرم، براي گنبد سبز خضرايي، براي تو، براي عظمت تو، براي خانه ي تو، دلم براي نقطه نقطه ي اونجا تنگ شده...
توي هوايي هستم كه داره منو ميبره سمت معشوقي كه از دور زيارتش مي كردم و اشك ميريختم، وقتي حياط مسجدالحرام رو از تلويزيون نشون ميداد اين دل ِ نــا آروم من بود كه هر دم دنبال بهانه اي ميگشت براي عقده گشايي ِ اين چند سال دوري...
* تو مشتاق تري يا اوني كه تو رو دعوت كرده؟!
تو نميتوني تصور كني اين جمله تا آخر سفر با من چه كرد...!
* هم اكنون وارد فرودگاه مدينه شديم. ساعت 16:30 به وقت محلي و دما 44 درجه سانتي گراد است .
خوردن باد گرم به صورتم روي پله هاي هواپيما ميگفت كه تو بلاخره اومدي...
نفس عميق ميشكم... اين ريه ها بايد پـُر بشه از بوي مدينه...
سرزميني كه بوي غريبيش بعد از گذشت 1400 سال هنوزم حس ميشه...
سرزميني كه بوي سيلي خوردن فاطمه رو ميشه توش احساس كرد...
هنوز ميشه ناله هاي علي رو اينجا شنيد...
هنوزم ميشه غريبيه بچه هاي فاطمه رو توي جاي جاي اين شهر ديد...
چقدر دلم ميخواد امشب تا صبح بشينم پاي ِ درد دل خاك هاي بقيع...
ذره ذره خاك اينجا هم يه دنيا حرف براي گفتن داره...
اينجا هنوزم اگه خوب گوش بدي ناله ي ديوار ِ يه كوچه ي تنگ و خاكي! رو مي شنوي...
شباي مدينه پـُر از ناله هاي يه مرد غريب و تنهاست...
هواي مدينه هنوز صداي اون سيلي رو طنين انداز ميكنه...
هنوزم مدينه در پـِي گمشده هاي توي كاروانيه كه از كربلا اومدن...
مديــنه ... مديـــنه ... مديـــنه...
اينجا شبكه هاي آهنيه بقيع هم برات مرثيه سر ميدن...
اينجا هنوزم ميشه جاي رد انگشتاي ام البنين رو ديد كه وقتي ياد شهداي كربلا ميكرد به دور از چشماي زينب(س) تصوير قبرهاي شهدا رو با انگشتاش ميكشيد و وقتي به ابوالفضل ميرسيد قـــَد ِ قبر رو بلندتر ميكشيد و ميگفت پسرم رشيد بود...
هنوزم ميشه اينجا صداي گريه ي بچه هايي رو شنيد كه توي تاريكي ِ شب دنبال يه تابوتي ميدويدند...
هنوزم اينجا مديـــنــه ست.... مدينه!
* اول هتل نوشتن " به شهر خاطره ها و نشانه ها خوش آمديد "
* توي هر مهموني اگه حتي صاحبخونه دعوتت بكنه، يه سري آدمها رو خاص توجه ميكنه، خدايا... خدايا نميخوام منم مثل بقيه مهمونات باشم كه فقط دعوتشون كردي... ميخوام يه پله بالاتر برم ... اومدم كه يه چيزايي بگيرم... اومدم كه يه چيزايي حاليم كني... محتاجم به اينكه جرقه هاي زندگيم رو اينجا بهم نشون بدي...
* روز مبعث از قبل دلم میخواست بتونم اونجا روزه بگیرم و توفیق پیدا کردم و روزه گرفتم و چقدر خدا كمكم كرد.
كبوتراي بقيع برام خيلي با ارزشند...صبح مبعث توي بين الحرمين موقع خوندن زيارت رسول الله (ص) وقتي دستام به سمت آسموني بود كه خيلي نزديكتره به عرش يه پــَر كبوتر افتاد تو دستم...!
ساعت 4 تا 6 عصر كه در ِ پله هاي بقيع رو باز ميكنن اين دل داشت پــَر ميكشيد سمت قبر ام البنين. تشنگي بود ولي ، وقتي ميري جلوي مادر اون تشنه لب...
گفتم...منم امروز كه اومدم پيشت تشنه ام...! ميدوني كه چي ميخوام ازت...من توي ذره ذره ... جاي جاي اينجا دنبال نشونه ام... توي برزخي گير كردم كه فقط شماها ميتونيد نجاتم بديد...من گـُم ِ گـُمم!
نميتونيد تصور كنيد كه من توي اون تيكه از بقيع چه حالي پيدا ميكنم...
نشستم كه زيارت عاشورا رو بخونم...و (حذف شد!)
...
* و بقيع... و بقيع...و تماميت مظلوميت شيعه
اين قبرستان عالم غم اين دنياست بخدا!
دل آدم توي تنگ غروب وقتي كنار پنجره هاي آهنيش ميشيني به اندازه ي تمام غمهاي دنيا ميگيره.اينجا غربت عالم رو توش داره.
توي غروب هاي غمناك مدينه خيلي حال قشنگيه كه بشيني روي ديوارهاي بقيع و دلت رو بسپاري به ائمه ي مظلوم بقيع كه حتي يك چراغ هم روي قبرهاي مطهرشون روشن نيست كه توي اون تاريكي تشخيص بدي كه كجاست!
* مسجد شيعيان يه تيكه از بهشتي هست كه توي اونهمه سني توي شهر مدينه ميتوني توش آرامش بگيري... يه نخلستاني كه دورش رو با ديوارهاي گلي حصار كردند و توي يك محله فقير نشين شيعه هست. اونجا ميتوني با مهر نماز بخوني و توي اذانش اسم اول امام مظلوممون رو بشنوي....
وچقدر مهمان نوازند شيعيان اونجا و چه خوشحال ميشن از ديدن شيعيان ايراني ...
اونجا جاي پاي امام علي و امام زمان رو حس ميكني... باور كنيد اونجا اينقدر فضاش فرق ميكنه كه خدا ميدونه. وقتي از در كه مي اي بيرون تازه ميفهمي كه آسمون اون داخل چقدر پاك بود!
* روز آخر ... صبح آخر توي مسجد النبي حال عجيبي داشتم.جلوي خونه ي حضرت فاطمه... كنار قبر مطهر پيامبر(ص) ... توي روضه منوره بشيني و روضه ي فاطميه گوش بدي حاليه كه حتي وصفش هم نميتونم بكنم!
هيچ روضه اي به اون اندازه دل آدمو نميشكوند... كنار در نيم سوخته... كنار خونه ي گــِـلي حضرت... كنار قبر پيامبر... كنار قبر فاطمه زهرا... اينهمه موقعيت رو كجا ميشد پيدا كرد جز اونجا...
خيلي خيلي خوب بود و آروم كننده.
*غروب جمعه به خودي خود دلگير و حزين هست واي به حال روزي كه وداعت با مدينه هم توي غروب جمعه باشه...
* و من امروز مـُـحـر ِم شدم براي مـَـحرَم شدن...
ساعت هاي انتظار ديدار يار ...
و اين منم، همان بنده اي كه گاهي تو را فراموش ميكند، همان بنده اي كه حرمت هايت را ميشكند و بعد مثل كودكي خردسال از كرده ي خويش پشيمان ميشود و به گوشه اي مينشيند، من همان بنده ام و اكنون ميخواهم در برابر جايي كه تو در آن هستي بياستم،من تمام وجودم لبريز از توست... تـــو...تــــو ... همان خدايي كه مرا از عرش ميخواني...
مسجد شجره ميقات اوليه ما براي اذن دخول به حرم امنت است، لبيك... اللهم لبيك....
و منتظر براي شنيدن جوابي از سوي تو...
و اينك در اين كنج مسجد كه همه تو را ميخوانند من نيز با سري به زير انداخته و چشماني باراني با صورتي خجالت زده از تمام گذشته ام با آنها هم آوا ميشوم...
لبيك ، اللهم لبيك
لبيك لا شريك لك لبيك
ان الحمد و النعمة لك و الملك لا شريك لك لبيك...
* گاهي اينقدر سعادت و ديده شدن از طرف اون بالايي به سراغت مي اد كه فقط شرمنده ميشي... و به بزرگي اون بيشتر پي ميبري.
عمره ي رجبيه اونم توي روز اول شعبان ....
سعادت اينكه باشي و حس كني و لمس كني وقتي در كعبه رو باز ميكنند براي شستشو ...
لحظه ي باز شدن در كعبه رو تا عمر دارم فراموش نميكنم... دستهاي محتاجي بود كه به سمت آسمون بالا ميرفت و صداي جيغ زائراني كه توي اون لحظه نميتونستند خودشونو كنترل كنند...
صداي ايراني هايي كه همصدا همه با هم دعاي " اللهم عجل لوليك الفرج " رو سر دادند... دعاي فرجي كه از ته دل با چشماني اشك بار خيره به داخل كعبه زير لبها زمزمه ميشد... دعاي باز شدن در ِ خانه ي خدا توسط امام زمان و آمين هاي بلند شيعيان...
صداي يا علي يا علي ايراني ها، نشنيدن چندين روزه ي "اشهد ان علي ولي الله " رو التيام ميداد...
اينجا محشريه براي خودش...
كسي توي حال عادي خودش نيست... اينجا فقط خدا هست و خودت!
اينجا در مقابل معشوقي هستي كه يه عمر رو بسوش ميكردي و راز و نياز ميكردي... اينجا ديگه واسطه اي نيست... اينجا امامزاده و حرم امامي نيست كه واسطه براي حرفات به اون سه كلمه ي بالايي باشند اينجا خود خودشه... اينجا تويي و يه دنيا حرف براي اون ... اينجا تويي و يه عالمه نياز به اون... اينجا خدا هست و تو...آوردتت كه بشينه پاي درد دل هات ... آوردتت كه بگه بيا اين منم و اين تو... آوردمت توي خونه ي خودم تا حرفات رو راحت بگي... اوردمت تا اين دلت رو صيقلش بدم...
اينجا حرفات مستقيم و الخط به خود خودش ميرسه... به همون خدا و كعبه اي كه طوافشو كردم وقتي توي حياط مسجدالحرام ميشيني و خيره ميشي بهش مطمئني يعني واقعا از ته ته دل مطمئني كه داره دقيق نگات ميكنه و حرفات و گوش ميده... يعني حتي لحظه اي و صدم ثانيه اي اين فكر به ذهنت خطور نميكنه كه اونجا بين اينهمه جمعيت تو رو نبينه... اگه ميخواست نبيندت نمي آوردت... نميذاشت اونجا بشيني و چشماني گناه آلود اينهمه سال به اون مربع پاك مشكي نگاه كني و باهاش راز و نياز كني...
خدا توي اين سفر تمام حجتش رو بر من تموم كرد!
* عرفات... اين صحرا براي من آخر ِ آخر ِ دنياست!
اينقدر برام ارزش داره كه اسمم رو براي تمتع فقط به عشق اون سه روزي كه توي اون صحرا ميگذرونيم نوشتم!
و چه نوحه سرايي بجا و باحالي توي عرفات و جبل الرحمه شنيدم... فقط ميتونم بگم جاي همه تون خالي...
* کوه حرا نرفتم! مثله دفعه قبل!
يه جاهايي خيلي پاكه... خيلي مقدسه... خلوت ِ خيلي نابيه... به خودم اين اجازه رو نميدم كه به اونجاي پاك وارد شم!
يه جاهايي لايقش نيستم كه وارد شم!
اونجا خيلي بكره!
* حس قشنگيه كه دومين عمره -عمره ي شعبانيه- ات رو نائب براي امام حسن عسگري (ع) و نرجس خاتون بشي...
و مددهايي كه از طرف پسرشون توي اعمال بهت ميشه به اندازه تمام بهشت برات شيرينه...
( تسبيح چوبي موقع اين طواف رو از قبل به نيت تو گذاشتم كنار! اميدوارم ارزشش رو بدوني...)
* و تماسهايي كه از جلوي كعبه و حرم نبوي به كسايي كه ميدونستم دلاشونو با من فرستادن....و تماس با تو! چه تماس عجيبي بود سالي...خطي كه از عربستان خريدم مثل خط ايرانسل اينجا بود و شارژ داخلش اون لحظه كه ميخواستم براي تو از جلوي كعبه زنگ بزنم فقط يك ريال بود. خيلي گشتم دنبال كارت شارژ ولي پيدا نكردم.روي پله هاي مسجدالحرام نشسته بودم و هي خدا خدا ميكردم يكي شارژ داشته باشه تا من بتونم امشب رو باهات تماس بگيرم . توي همين فكرا بودم كه ديدم يه اس ام اسي از خط عربستان اومد كه به شما 50 ريال صعودي يعني 12000 تومن جايزه داديم!!
باورت نميشه سالي... من اونجا فقط يك لحظه به كعبه نگاه كردم و اشكام ريخت روي صورتم...نميدونم چي از اونطرف خط روبروي كعبه به خدا گفتي ولي مطمئنم هر چي بود ميخواست كه از دهن تو بشنوه... ميخواست كه بشه...
* نميدوني چه حس خوبي به آدم دست ميده وقتي كنار كعبه يكي بهت زنگ بزنه و بگه فائزه من كنار پنجره ي فولاد امام رضام سلام بده...
فقط اشكه كه مي اد پايين و ... هيچي نميتونم بگم!
* و آخرين روز مكه... و آخرين روز...
نماز مغرب آخرين روز...و چه نمازي... خدايا گاهي حس ميكنم درك اينهمه نشونه برام سنگينه... هضمش... فقط چند دقيقه ... و ...
* شب آخر... شب جمعه...و دعاي كميلي كه هيچوقت توي زندگيم يادم نميره...
مداحمون ميگفت اولين باره كه جرات اينو پيدا كردم كه دعاي كميل رو توي حياط اصلي خانه خدا و جلوي ناودون طلا بخونم...
و چه دعايي بود....
و چه العفو هايي بود ...
و چه استغفارهايي بود...
و چه راز و نياز قشنگي بود با اون خدايي كه دعوتت كرده بود كه بياي توي حياطش بشيني و دعاي زيباي كميل رو كه فقط راز و نياز خالق و مخلوق هست رو بخوني...
هيچوقت اونهمه حس نزديكي رو بهش نديده بودم... جلوش بوديم و مستقيم حرفامونو ميزديم...
گاهي شكر اينهمه نعمت اينقدر توي توان ماها نيست، گاهي فقط با اشك بهش ميفهموندم كه داره بزرگترين نعمتاشو يه جا بهم ميده.
* و طواف وداع.... و آغازي براي زندگي دوباره ...
ساعت 1 نيمه شب و گداياني كه دور خونه ي امنت ميگشتند و دستهايي كه سمت آسمان پاك اونجا بالا مي رفت... و عجب طوافي و عجب حالي...
* و خيلي حرف ها هست براي نگفتن... براي ماندن در اعماق قلبي كه خود را رها در جريان اقيانوسي كرد كه....
بايد بماند!
اگر بگم در تمام اين سفر دو هفته اي حتي يك روز هم از ياد شما غافل نبودم دروغ نگفتم، طواف مستحبي و نماز زيارت به نيابت از طرف همه ي شما انجام دادم.
دعا كردم لذت اين عبادات رو همه ي اونايي كه آرزوشو دارند بچشند. ان شاالله!
و معذرت براي اينكه دير آپ كردم چون بعد از سفر سرماخوردگي ِ ناجوري خوردم و چند روزي اصلا از توي رختخواب بلند نشدم.
در آخر ممنون از تماس هاتون... اس ام اس هاتون... و خير مقدمتون!

